تبليغاتX
ای جنگل خورشید برت دمیده رنگ








ای جنگل خورشید برت دمیده رنگ

تا سیاه شب نگشته ای دمی درنگ

دست ها

كه زير نيم كاسه ي دستت كاسه مي شوند را نبينم و

چراي بلنداي آستينت را هم نپرسم و تنها

همين كه كبوتري از ناگهان دستانت پريد،

فكم بيفتد كه " اَ اَ اَ اَ...جادو كردي!"

جادوگري كه مرا به خواب خرگوشي بردي

كه سلول به سلول مغزم را مي جود

تا فراموش كرده باشم احمق گير آورده اي

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 18:33 توسط سخا| |

بی ادبانه ترین کودکانه ی همبازی هایم را که آینه می کردم
هیچ مادر بخطایی خطوط دستم را به فال نیک نمی گرفت
حالا چنان ابرو بالا انداخته ای انگار
ارث پدرت را سروده ام
همینم!
یا گوشهایت را بگیر
یا بالای چشم قدیسه هایت را بتراش
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 9:55 توسط سخا| |

جای جای جوی های این شهر

جنین هایی جاری اند

که از قوطی های هم قطار

پیوسته می پرسند:

" تا شکاف آب

چند آسیه می بینند"

و قوطی ها تنها

کوس رسوایی نامادرانی را می زنند

که مریم-مریم

دسته گل به آب می دهند

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 20:43 توسط سخا| |

خدا
روحش را قاپید
-آنگونه که از دهان
نان تو را-

زمین،
کودکت را مکید،
-آنگونه که کودک
پستان تو را-

خاک
پلک هایش را بوسید،
-آنگونه که اشک
چشمان تو را-

و مرگ
استخوان هایش را خواهد جوید،
-آنگونه که فقر
دستان تو را-

و تو
عدل را
به سخره می گیری
- آنگونه که عدل
ایمان تو را-

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:29 توسط سخا| |

سپید،

بر تورهای سپید

شبی از سایش قندها خواهم جَست

و چه شیرین

 چه شور

چشم هایش را

آذین خواهم بست

و مست،

بر تورهای سپید

بی شرمانه تر از پیر دختران باکره

 کِل خواهم کشید.

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 18:21 توسط سخا| |

نه تو هیچ آفتابگردانی را به تردید هم نیانداختی

و شب، چنگ هیچ پلنگی چشمت را نشانه نخواهد رفت

تو زمینی  که زیر پای این همه نکبت می چرخی

 و  تنها گاه آه از نهادت فوران می کند

پا بدهد، فضا برویم

 می بینی که ماه  لاف می زند به حوض

و مهتاب حق السکوت جذام خورشیدست

بیخود نیست که  شهاب ها

 تنها برای زمین پروانه می شوند

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 10:35 توسط سخا| |

کفر هم که بگویم، باز

دهانم را،

دستانم را

آب خواهم کشید

و درهای مشکوک به نجاست را با آرنج باز می کنم

من مسلمانم

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 23:16 توسط سخا| |

بی بها نمی آید

و این یکی به بهای روزهای رفتنت آمد

منهای سطرهایی که جا گذاشتم

به عادت روزهای دبستان

که می پریدم دو تا یکی سطر ها را ـ به استتار واژگانی که درشت می نوشتم ـ

می دانستم مشقهایم را هیچ معلمی نمی خواند

مگر نه اینکه تو هم نیستی بخوانی ام؟

پس چه فرق می کند؟

برای من

بی ناسروده های این شعر هم

دست می زنند

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 8:55 توسط سخا| |

این شعر عاشقانه بود

باور کن که طناب

 بی اختیار من افتاد روی وازه ها

دست آن گردن شکسته هم نبود

زیر پایت که خالی شود،

اختیار شاشت را هم از دست می دهی

و از خدا

نزدیکتر می شود به تو

رگ های گردنت

 

نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 0:5 توسط سخا| |

 سیب را آدم خورد،

نیوتن فهمیدش

و سوال من دقیقا این است

 که پیام آور کیست

نیوتن،

آدم

یا سیب؟

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 23:19 توسط سخا| |