ای جنگل خورشید برت دمیده رنگ
تا سیاه شب نگشته ای دمی درنگ
كه زير نيم كاسه ي دستت كاسه مي شوند را نبينم و چراي بلنداي آستينت را هم نپرسم و تنها همين كه كبوتري از ناگهان دستانت پريد، فكم بيفتد كه " اَ اَ اَ اَ...جادو كردي!" جادوگري كه مرا به خواب خرگوشي بردي كه سلول به سلول مغزم را مي جود تا فراموش كرده باشم احمق گير آورده اي جنین هایی جاری اند که از قوطی های هم قطار پیوسته می پرسند: " تا شکاف آب چند آسیه می بینند" و قوطی ها تنها کوس رسوایی نامادرانی را می زنند که مریم-مریم دسته گل به آب می دهند بر تورهای سپید شبی از سایش قندها خواهم جَست و چه شیرین چه شور چشم هایش را آذین خواهم بست و مست، بر تورهای سپید بی شرمانه تر از پیر دختران باکره کِل خواهم کشید. و شب، چنگ هیچ پلنگی چشمت را نشانه نخواهد رفت تو زمینی که زیر پای این همه نکبت می چرخی و تنها گاه آه از نهادت فوران می کند پا بدهد، فضا برویم می بینی که ماه لاف می زند به حوض و مهتاب حق السکوت جذام خورشیدست بیخود نیست که شهاب ها تنها برای زمین پروانه می شوند دهانم را، دستانم را آب خواهم کشید و درهای مشکوک به نجاست را با آرنج باز می کنم من مسلمانم و این یکی به بهای روزهای رفتنت آمد منهای سطرهایی که جا گذاشتم به عادت روزهای دبستان که می پریدم دو تا یکی سطر ها را ـ به استتار واژگانی که درشت می نوشتم ـ می دانستم مشقهایم را هیچ معلمی نمی خواند مگر نه اینکه تو هم نیستی بخوانی ام؟ پس چه فرق می کند؟ برای من بی ناسروده های این شعر هم دست می زنند باور کن که طناب بی اختیار من افتاد روی وازه ها دست آن گردن شکسته هم نبود زیر پایت که خالی شود، اختیار شاشت را هم از دست می دهی و از خدا نزدیکتر می شود به تو رگ های گردنت نیوتن فهمیدش و سوال من دقیقا این است که پیام آور کیست نیوتن، آدم یا سیب؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

